آرتینآرتین، تا این لحظه: 17 سال و 6 ماه سن داره

♪♫ عاشقانه های من برای دردانه ام ♫♪

ما اومدیم

  بعد از یه هفته شلوغ و پر کار بالاخره تونستم اپ کنم .کارامون دیگه تموم شد .هوراااااااااااا جمعه شب تولد بابا جون(بابای من) بود و ما براش تولد گرفتیم. من برای اولین بار کیک خامه ای تولد درست کردم .خیلی خوشمزه شد .اما قیا فه اش چندان حرفه ای نشد. به اقا آرتین که از چند وقت پیش دلش تولد می خواست و وقت و بی وقت می گفت مامان تالودو (تولد) خیلی خوش گذشت. به ما هم همینطور . تو هفته ای که گذشت همچنان بر شیطنت های اقا ارتین افزوده شد . ماشائا.. هر چی می گذره پسر کوچولوی ما شیطون تر میشه.یه وقتایی واقعا نفس من رو می گیره. اما مهربونیاش سر جاشه.  چند شب پیش   اب می خواستم از بابا آرش .اقا ارتین به سرعت...
22 اسفند 1389

امروز من و آرتین

  ارتین یه تیکه ابر (اسفنچ) از رو زمین بر مداره و میگه مامان این؟ میگم :ابره! میاره جلو صورتش و میگه: ابر، بایون ! می خندم و میگم نه این ابره بارون نیست!...           فرشته من می خواداز صندلی بیاد پایین میفته زمین، دردش میاد شروع میکنه به گریه . بغلش می کنم و می بوسمش، سعی می کنم ارومش کنم هنوز گریه میکنه و اشاره می کنه این ،دندلی (صندلی) . دوباره می بوسمش و می بوسمش .قلبم به درد اومده ،میگم عزیز دلم دوست ندارم اشکاتو ببینم دلم می خواد همیشه بخندی . بلافاصله با چشمای گریون شروع میکنه مثلا به خندیدن . من مبهوت این همه محبت و مهربونیش نگاش میکنم ....
12 اسفند 1389

گاو تشنه

  آرتین عروسک گاوش رو نشونده رو صندلی . یه بادوم برداشته و سعی میکنه بذاره دهان گاوه و میگه بخول ، بادوم بخول . میاد و از من اب می خواد، فکر می کنم تشنه است . تو لیوان دردارش آب   میریزم براش . می گه در باز . درش رو باز می کنم و لیوان رو می دم دستش . می ره پیشه گاو و میگه اب بخول . تا من بجنبم لیوان اب رو خالی می کنه رو گاو و صندلی... من فقط فرصت می کنم داد   بزنم وای ارتین ..          ...
11 اسفند 1389

کتاب عکس

  امروز پست ، بسته ای رو که منتظرش بودیم برامون اورد . کتاب عکس و تقویم امسال که سفارش چاپ داده بودیم . کارهای قشنگی شدن کلی ذوق کردم . از کتاب عکس خیلی   خوشم اومد تصمیم دارم بقیه عکسات رو هم کتاب عکس کنم . تا حالا هر چی عکس از ارتین گرفتم به جز اون 3 تایی که رو شاسی چاپ کردم همه تو هارد هستند. حالا باید از اون همه عکس چند تا قشنگاش رو انتخاب کنم برا چاپ . خودش یه پروژه بزرگه که باید کلی وقت  براش بذارم!                                     &n...
9 اسفند 1389

مامان ، ممنون!

  ماشین لباسشویی لباسا رو شسته .درش رو باز می کنم و میرم سراغ یه کار دیگه . اقا ارتین میاد و میگه مامان، دومط !(کمک). بعد یه لباس از ماشین در میاره و می گیره بالا . به لطف آقا ارتین مجبور می شم اول لباسا رو، رو بند پهن کنم. وقتی لباسا تموم میشه میرم سراغ کار قبلیم . اما آقا آرتین صدام می کنه : مامان ممنون ! یادم میافته که فراموش کردم از کار عسلکم تشکر کنم . پسر کوچولوی ناز نازی اخه چی   می تونم بگم در مقابل این کارت... خیلی دوست دارم شیرینم. اینو هیچوقت فراموش نکن.                  ...
9 اسفند 1389

پیتزا

  برای شام به سفارش شما پیتزا درست کردم .ظهر اومدی پیشم و بی مقدمه گفتی پیتدا ! تعجب کردم گفتم چی؟ بلند گفتی پیتدا . پیتدا . پیتدا . نمی دونم چطور و از کجا یاد پیتزا افتادی و دلت خواست . معمولا تنها غذایی که اینطوری هوس می کنی   سوپه . که میای میگی مامان یوپ . به هر حال هوس ظهرت برام جالب بود . پسر پیتزا خور من عاشقتم.                                  ...
8 اسفند 1389

شعرای بچگی

  تازگیا یاد گرفتی برای کاری که نمی تونی درخواست کمک کنی مثلا وقتی از صندلی می ری بالا می گی مامان دومط (کمک). گل رو که قبلا می گفتی دل ،الان می گی قل !ُُُُُُُُ پنج شنبه اسم عاطفه جون رو یاد گرفتی و خوشت اومده بود و دایم می گفتی عاطبه بیا. الان صحبت کردنت خیلی بهتر شده جملات بلند تر می گی . بعد از ظهری یاد این افتادی که غروب تماشا کنی .به من گفتی غویوب (غروب ) ادمون (اسمون) ، پنچیه (پنجره ) باز ،ارتین بیبینه ! پای کامپیوتر بودم اومدی پیشم شروع به شیطنت کردی .نمی تونستم ارومت کنم .ید فعه شروع کردم به شعر خوندن . اروم تو بغلم نشستی و زل زدی به لبام . وقتی تموم می شد دوباره دوباره می خواستی . شعر بارون و خرگووش رو برات خوند...
7 اسفند 1389

برای بابا آرش

امروز روز مهندس ، روز بزرگداشت خواجه نصیرالدین طوسی . بابا آرش دوست دارم . روزت مبارک .                    ...
5 اسفند 1389

اولین تجربه چسب زخم

  طفلی جوجه من امروز خودش رو زخمی کرد.تو اشپزخونه بودم که یدفعه فریاد زد مامان ،بیا ،دودوند (سوزوند)! اومدم دیدم موقع ورق زدن کتاب من ! انگشت شصت دست چپش رو کاغذ بریده. طفلی جوجه من هر چند دقیقه با حالت گریه می گفت :آی آی ، مامان ، درد... من هم هر بار دستش رو بوسیدم و گفتم الان خوب می شه. بوسه مامان جادوییه.      دستش رو سه بار چسب زخم زدم .اما هر سه بار چسبش رو از دستش کند. چون یه چیز جدید و اضافه بود و خوشش نمی اومد . توضیحات من هم در باب فواید چسب زخم   تاثیر نداشت !  دلم براش سوخت امروز پسر کوچولوی من کلی اذیت شد از ین بابت. اما خیلی با تحمل و مقاومه .اگه هر بچه دی...
4 اسفند 1389