آرتینآرتین، تا این لحظه: 17 سال و 6 ماه و 1 روز سن داره

♪♫ عاشقانه های من برای دردانه ام ♫♪

شعرای بچگی

  تازگیا یاد گرفتی برای کاری که نمی تونی درخواست کمک کنی مثلا وقتی از صندلی می ری بالا می گی مامان دومط (کمک). گل رو که قبلا می گفتی دل ،الان می گی قل !ُُُُُُُُ پنج شنبه اسم عاطفه جون رو یاد گرفتی و خوشت اومده بود و دایم می گفتی عاطبه بیا. الان صحبت کردنت خیلی بهتر شده جملات بلند تر می گی . بعد از ظهری یاد این افتادی که غروب تماشا کنی .به من گفتی غویوب (غروب ) ادمون (اسمون) ، پنچیه (پنجره ) باز ،ارتین بیبینه ! پای کامپیوتر بودم اومدی پیشم شروع به شیطنت کردی .نمی تونستم ارومت کنم .ید فعه شروع کردم به شعر خوندن . اروم تو بغلم نشستی و زل زدی به لبام . وقتی تموم می شد دوباره دوباره می خواستی . شعر بارون و خرگووش رو برات خوند...
7 اسفند 1389

برای بابا آرش

امروز روز مهندس ، روز بزرگداشت خواجه نصیرالدین طوسی . بابا آرش دوست دارم . روزت مبارک .                    ...
5 اسفند 1389

اولین تجربه چسب زخم

  طفلی جوجه من امروز خودش رو زخمی کرد.تو اشپزخونه بودم که یدفعه فریاد زد مامان ،بیا ،دودوند (سوزوند)! اومدم دیدم موقع ورق زدن کتاب من ! انگشت شصت دست چپش رو کاغذ بریده. طفلی جوجه من هر چند دقیقه با حالت گریه می گفت :آی آی ، مامان ، درد... من هم هر بار دستش رو بوسیدم و گفتم الان خوب می شه. بوسه مامان جادوییه.      دستش رو سه بار چسب زخم زدم .اما هر سه بار چسبش رو از دستش کند. چون یه چیز جدید و اضافه بود و خوشش نمی اومد . توضیحات من هم در باب فواید چسب زخم   تاثیر نداشت !  دلم براش سوخت امروز پسر کوچولوی من کلی اذیت شد از ین بابت. اما خیلی با تحمل و مقاومه .اگه هر بچه دی...
4 اسفند 1389

یک شب،دو اتفاق

  شب بابا ارش خسته از کار بر میگرده خونه. من تو اشپزخونه ام ،بابا ارش میاد پیشم .من و در اغوش می گیره و می بوسه .من چشمم به توست که تو صندلیت نشستی و منتظری.به تو لبخند می زنم، بلند و بیقرار انگار که جا موندی می گی : بابا ایش دویت دایم . من و بابایی نگاه می کنیم به هم و می خندیم . بابا ارش می اد تو رو بغل می کنه و می بوسه و می گه منم دوست دارم... من پای کامپیوترم .تواز صندلی میای بالا و خودت رو تو بغلم جا میدی ، بابا ارش میاد کنارمون .دستشو میذاره رو موهام .تو می بینی ، و تند تند شروع می کنی به ناز کردن موهای من !!! من و بابایی نگاه می کنیم به هم و می خندیم... پسر کوچولوی من بدون این کارات هم برای ما شیرین ...
1 اسفند 1389

آرتینم 22 ماهگیت مبارک

پسر کوچولوی من   مبارکت باشه ، امروز 22 ماهه شدی .یعنی 2 ماه دیگه می شی 2 ساله.چقدر زود گذشت .چقدر زود بزرگ شدی .به همین زودی دلم واسه روزایی که نی نی بودی تنگ شده.اخی ، نی نی کوچولوی من یه اقا شده که خیلی کارا بلده انجام بده.                                                      حالا یه کم از کارات و چیزهایی که دوست داری بگم البته تا جایی که حافظه ام یاری کنه: ...
29 بهمن 1389

مادرانه

امروز من و از اشپزخونه کشیدی تواتاق و خواستی با هم نانای کنیم . وقتی اهنگ شاد می شنوی خوشحال می شی و شروع می کنی به دست زدن و بالا وپایین پریدن. منم شروع کردم به چرخیدن ورقصیدن .توهم   دور من می چرخیدی و می خندیدی. اجازه تموم کردن و مرخص شدن هم به من نمیدادی. کلی با هم نانای کردیم وتو هم کلی ذوق کردی. من شروع کردم به تمیز کردن اشپزخونه و مثلا خونه تکونی .اگه مثل امروز کار کنیم فک کنم تا شب عید کارمون تموم بشه اگه خدا بخواد و اقا ارتین بذاره !!!   امروز پا به پای من کابینتا رو وارسی کردی و کشف کردی با کابینت میتونی صداهای مختلف در بیاری .چقدر هم ازین کشف ذوق زده بودی .با دستای کوچولوت تو کابینت خالی ضربه می ز...
29 بهمن 1389